♥ دوسـ ـتـداران رمـان ♥
انواع رمان های فانتزی،عاشقانه،اجتماعی 
قالب وبلاگ
وارد خونه که میشم چشمم میخوره به مامان که داشت با مامان جون صحبت میکرد بلند سلام میکنم
مامان تا چشمش به من میخوره میگه-سلام چه عجب لعیا خانوم تشریف فرما شدن
من-لا اله الا الله باز شروع کردیا سلام مامان جون
مامان جون -سلام نوه ی گلم باکی اومدی این وقت شب؟
من-با مهرداد اومدم
مامان جون -با اون گاگول؟یکی باید حواسش به اون باشه حالا خودش کجاست؟
من-تو حیاطه داره با تلفن صحبت میکنه
مامان جون-حتما دوست دخترشه
میرم سمت مامان جون وگونشو میبوسم ومیگم-حال عزیز دلم چه طوره؟
مامان جون-خوبم عزیزم
مامان-فقط مامان جونت عزیزدلته دیگه؟
من-ای حسود خوشگل میرم سمت مامان وگونه اونم میبوسم ومیگم-اینم برای بهترین مامان دنیا
مامان میخنده ومیگه-ازدست تو
من-دانی وسهی کجان؟
مامان-ده بار گفتم اسم کسی رو مسخره نکن بابات که بهش زنگ زدن رفت ترکیه
من-چرا انقدر یهویی؟
مامان-نمیدونم گفتن موضوع مهمی بوده ساعت 8شب رفت دانیال هم که تو خونست باید به کاراش میرسید سهیل هم که فردا امتحان داشت

مامان جون-بیچاره پسرم انگار مظلوم گیر اوردن
من-مامان جون کارشه دیگه همین طوریه
در باز میشه ومهرداد میاد تو وبا صدای بلندی میگه-سلام ننه جون سلام زندایی خوبی؟سلامتی؟
مامان جون-مهرداد نمیدونم از دست تو چیکار کنم؟چرا انقدر بلند حرف میزنی؟مگه سراوردی پسر؟
مهرداد-بیخیال عزیزم سلام زندایی
مامان-سلام پایه ی لعیا
مهرداد میخنده ومیگه-اختیار داری
مامانم مهرداد رو مثل پسرای خودش دوست داشت وهمیشه صداش میکرد پایه ی لعیا
مهرداد-مامان جون غذا چی هست ؟گشنمه
مامان -مگه شام بیرون نخوردین؟
من-اوه کجای کارید؟مثل دیوی کل میز رو روفت
مامان-نوش جونش
مهرداد برام زبون در میاره ومیگه-چشم حسود بترکه ایشالله
مامان جون نچ نچی میکنه ومیگه-فقط هیکل گنده کردی اما هنوز مثل بچه هایی یه مثقال هم عقل تو اون کله ی پوکت نیست
مهرداد-دست درد نکنه
مامان جون میخنده ومیگه -برو توآشپزخونه غذا سر گازه بردار بخورر
مامان بلند میشه ومیگه -بیامهرداد جان بیا تا برات غذا بذارم
مامان جون زیر لبی میگه-برو با این پسرت
من-باباجون کجاست؟
مامان جون -رفته کپه ی مرگشوبذاره
من-ا چیکارش داری؟
مامان جون -من کاری به اون پیرخرفت ندارم
خندم میگیره مامان جون وبابا جون همیشه مثل کارد وپنیر بودن
حتی مامان با این همه جدیتش هروقت میومد خونه ی مامان جون رود بر میشد خودمم همین طور بودم یه ذره دیگه با مامان جون ومامان ومهرداد حرف زدیم و همگی رفتیم خوابیدیم

صبح باصدای مامان از خواب بیدار میشم-لعیا پاشو غلتی میزنم ودوباره سعی میکنم بخوابم مامان با دستش تکونم میده وبا حرص میگه-ذلیل شده پاشو دیگه معلومه همش میری بیرون وقتی هم میای مثل خرس قطبی میخوابی!
لبمو گاز میگیرم و با حرص چشمامو باز میکنم ومیشینم رو تخت وبه مامان میگم-مامان چیکار من داری تو؟اه به خدا یه روز خودمو میکشم که حداقل از دستتون راحت بخوابم دیگه کسی نباشه بیاد مزاحمم بشه
مامان-خجالت بکش دختر 22سالته ولی یه مثقال عقل تو اون کله پوکت نیست یه زبونم لالی هم بگی بد نیستا زود آماده شو باید بریم خونه امروز خالت اینا میان ناهارخونمون
من-اووف از دست تو مامان
مامان لبخند تصنعی میزنه ومیگه-باز چی شده نکنه برنامه هات به هم ریخته ؟
دستموبه نشونه ی سکوت بالا میبرم و میگم-آتش بس مامان
بعد از خداحافظی کردن بامامان جون وبابا جون یه آژانس میگیریم ومیریم خونه
تا میرسیم خونه خودمو پرت میکنم رو مبل وای که چقدر خستمه
بلند میشم و میرم سمت اتاق که صدای مامانو میشنوم -تا من لباسامو عوض میکنم تو هم لباساتو عوض کن بیا پایین برای ناهار کمکم کن
باکف دستم محکم میکوبم رو پیشونیم هی بخشکه شانس انگار ملکه انگلیس میخواد بیاد خونمون
الهام هم که نمیاد خداروشکر
************************************************** ***
دستمو به کمرم میگیرم وسرمو تکون میدم و میگم-خب ادامه بده مامان امر دیگه ای نیست منو با کزت اشتباه گرفتی دیگه نه شایدم خود کزتم خودم خبر ندارم تعارف نکن خرحمال جلوت وایساده کارا رو انجام میده
مامان -نمیدونم کی میخوای درست صحبت کردنو یاد بگیری دختر چه قدر تو تنبلی حالا خوبه یه کار خواستی انجام بدی خودتو کشتی
پوفی میکشم ومیگم-مامان خدا وکیلی خودت قضاوت کن چرا من هرکاری انجام میدم تو هی میگی یه کار تازه تو به من گفتی بیا کمکم نگفتی که بیا کل کارارو انجام بده
مامان -دختر با من یکی بدو نکن بعد سرشو میبره بالا ومیگه-خدایا مردم دختر دارن ماهم دختر داریم
من-خوبه گفتی وگرنه فکر میکردم پسرم
مامان سرشو به نشونه ی تاسف تکون میده ومیره
***************************************
یه نگاهی به میز غذا میندازم میرم تو پذیرایی ومیگم-مامان میزو چیدم
امیرعلی -آفرین یه امتیاز مثبت
من-ببند دهنتو
سرمیزناهار امیرعلی شروع میکنه-خاله چرا این لعبت خانوم رو شوهر نمیدین؟
من-اولا به من نگو لعبت دوما مگه تو داری خرجمو میدی که نگرانی؟
با چشم غره ای که مامان میره پروتر میشم ومیگم-ماامان خسته نشدی از بس چشم غره رفتی وبعد رو میکنم به امیرعلی ومیگم-هه زهی خیال باطل من حالا حالا ها دم به تله نمیدم
سهیل-هه تو خودت تله ای عزیز داداشی
با حرف سهیل همه میزنن زیر خنده
خاله-اتفاقا اگه لعیا تله ست توهم برادر لعیا هستی پس تو هم یه تله ای
من-آفرین قربون خاله ی خوشگلم بشید
مامان فقط در حال حزص خوردن بود
خاله-من اگه صد تا دختر کور وکچل داشتم هیچکدومشون رو به سهیل نمیدادم!
سهیل-دستت درد نکنه حالا ماشدیم آدم بده؟
خاله-تا تو باشی دیگه لعیا رو اذیت نکنی
مامان-طرفداری هیچکدومشون رو نگیر دوتاشون لنگه ی همن
آذر-خاله کجا شبیه همن؟لعیا خیلی بهتره
من-قربونت بشم گلم نظر لطفته
آذر-خواهش میکنم عزیزم یه نگاهی به امیرعلی میکنه وبا لحن تحقیر آمیزی میگه-تازه من چه جور بعدها به بچه هام بگم این داییتونه خجالت میکشم به بچه هام بگم داییتون یه دختر بازه
امیرعلی-دارم برات آذر میریم خونه
سهیل-آره یه پس گردنی جانانه باید بهش بزنی
آذر-سهیل آقا تو حرف نزنی کسی نمیگه مردی
خاله-ا آذر زبون درازی نکن دختر 12ساله رو چه به این حرفا
من-خاله داره از حقوق زنان دفاع میکنه
مامان-بسه دیگه با همتونم
امیرعلی-خاله غذا خیلی بی مزست این دخترت چی بلده؟
سهیل-اوووه ه ه خواهرم خیلی کارا بلده هرروز یه مدل خودشو درست میکنه میره ددر دودور
از سرجام بلند میشم ومیگم-دست خودم درد نکنه ظرفا رو هم خودتون زحمتش رو بکشید
و بدون هیچ حرف دیگه ای میرم تو اتاقم وای که چه قدر خستمه خودمو پرت میکنم روتخت وکم کم چشمام بسته میشه
با احساس نوازش چیزی روی صورتم ازخواب بیدار میشم نگام به سهیل وامیرعلی میافته ماژیکای توی دست سهیل توجهم رو جلب میکنه
با اخم میگم-اینجا چیکار میکنید؟
سهیل با دستپاچگی میگه-هیچی تو بخواب خواهر گلم بیا بریم امیرعلی
امیرعلی-آره دیگه بهتره بریم بای بای
تا از اتاق میرن بیرون میرم سمت آینه با دیدن قیافه م یه جیغ بنفش میکشم ومیگم-خدااااااااااااااااااااااا ا
تمام صورتم رو با ماژیک رنگی کرده بودن پشت لبم رو هم با ماژیک سیاه کرده بودن روی گونه هام هم تمام قرمز شده بودبینی م روهم سبز کرده بودن عین دلقک ها شده بودم با همون قیافه ی دلقکیم میرم سمت اتاق سهیل

دستمو میذارم روی دستگیره ی در و میکشم سمت پایین
لعنتی ها قفلش کردن با داد میگم-جرات دارید بیاید بیرون به خدا میکشمتون
صدای خنده ی سهیل و امیرعلی کفری ترم میکنه
من-د میگم در وباز کن
سهیل-اگه بدونی چه عکسی ازت گرفتم
من-خفه شو دروغ میگی
امیرعلی-توفکر کن دروغ میگه
من-تو یکی ببند
امیرعلی-لعیا جان تو زیاد حرص نخور بعد جوش میزنی اونوقت جوشات روی پوست جدیدت قشنگ نمیشه
باگریه میرم پایین مامان تا منو میبینه با عصبانیت میگه-این چه وضعیه ترسوندی منو
من-برید از پسراتون بپرسید
خاله-کار امیره؟
من-آره دوتاشون الان هم در اتاق رو قفل کردن
آذر داشت از خنده میترکید اما با نگاه وحشتناکم خند ه شو قورت میده
مامان-با لیف که فکر نکنم پاک بشه باید با کیسه ی حموم پاکش کنیم
من-مامانننننن
مامان-درد
خاله-بیا بریم من حال این دوتا وروجک رو بگیرم
با گریه دنبال خاله راه میافتم
خاله محکم در اتاق سهیلو میزنه ومیگه-باز کن درو
صدای امیر میاد-تو کی هستی/
خاله-امیر فقط دستم بهت نرسه میگم باز کن درو
امیر-هه فکر کردی من نمیدونم تو آقا گرگه ایی؟
خاله زیر لب میگه-زبون نفهمای کم عقل
امیرعلی-الان به مادرمون میگم بیاد برات آقا گرگه
خاله جیغ میکشه ومیگه-گرگ هفت جد وآباد پدریته
امیرعلی -هه دروغ گو تو آقا گرگه ایی تا صبحم اینجا وایسی و بگی مادرمونی من حرفم عوض نمیشه
************************************************** *****************
با حرص میگم -نکن مامان یواش تر پوستمو خراب کردی
خاله-راست میگه یه ذره آرومتر
مامان -میگی چی کار کنم میبینه سهیل خیرندیده چقدر اینو اذیت میکنه به خدا از دست همشون خسته شدم
کیسه رو از دست مامان میگیرم و با عصبانیت میگم-مامان من چی کارت کردم؟
مامان کیسه رو از دستم میگیره ومیگه-هیچی دختر
خاله میخنده وچشمکی میزنه ومیگه-اشتباه تایپی بوده
لبخندی میزنم ومامان هم به کارش ادامه میده
برای بار آخر نگاهی توی آینه میندازم خدارو شکر اثری نمونده همینجور مشغول بررسی صورتم بودم که گوشیم زنگ میخوره یه نگاهی به شماره میندازم ناآشناست جواب میدم-بله
صدای ظریف یه دختری پشت تلفن میاد-سلام عزیزم خوبی؟
من-شما؟ دختر-بی معرفت انقدر زود منو یادت رفت الهه هستم
من-آهان خوبی عزیزم؟ الهه-توپ توپ
من-شکر کجایی؟
الهه-خونه حوصلم سر رفته بود یادم به تو افتاد
من-پایه ای شب بریم دربند؟
الهه -آره پایه ام شدید من-میام دنبالت تو دیگه ماشین نیار
الهه -باشه ساعت 8منتظرم پس فعلا
من-بای
گوشی رو قطع میکنم ودوباره مشغول ور رفتن باصورتم میشم
میرم لب تابو روشن میکنم ومیرم تونت یه چند تا اهنگ دانلود میکنم گوشیم زنگ میخوره مهرداد جواب میدم-هان ؟
مهرداد-ها وهاونگ
من-برو باباکجایی؟
مهرداد-دارم آماده میشم برم بیرون با دوستام
من-آهان منو الهه هم میخوایم بریم دربند
مهرداد-خوش بگذره میبینم باهم جور شدید کی خونتونه؟
من -خالم اینا جریان ماژیک رو براشون تعریف میکنم تا حرفم تموم میشه مهرداد میزنه زیر خنده
من-میشه بدونم کدوم قسمتش خنده دار بود؟
مهرداد-همه جاش من جات بودم دیگه توصورتشون نگاه نمیکردم
من-خب حالا دارم براشون به موقعش حال جفتشون رو میگیرم
مهرداد-موفق باشی خب فعلا کاروباری نداری؟
من-نه مهری جون
مهرداد-پس خداحافظ لعبت خانوم
گوشی رو قطع میکنم پسره ی دیوونه اووووف دیگه باید آماده شم
مانتوی سبزم رو میپوشم با یه شلوار جین مشکی ویه شال مشکی هم میپوشم وگوشام رو هم میندازم بیرون
خب بریم سراغ آرایش با وسواس یه خط چشم مشکی میکشم و یه رژ قرمز هم میزنم با این دو قلم هم کلی تغییر کردم
بعد از خداحافظی با خاله ومامان میرم دنبال الهه وقتی میرسم الهه رو میبینم براش راهنما میزنم متوجه ی ماشین میشه ومیاد سوار میشه
من-سلام
الهه-سلام خوبی؟
من-ای بد نیستم
برعکس من الهه اصلا آرایش نکرده بود
الهه -چه خبرا؟
ماشین رو روشن میکنم و حرکت میکنم سمت در بند
من-خبرا که پیش شماست
الهه -اوه برات خبر اوردم در حد لالیگا
من-واقعا؟
الهه-آره اون شب وقتی تو رفتی پسرخاله ام پویان اومد پیشم فکرکنم تو تولد دیده باشیش
با یاد آوری پویان بدنم میلرزه
من-خب
الهه-خب به جمالت اومد پیشم بهم گفت از دختردایی مهرداد خوشم میاد شمارشو داری؟
با داد میگم-چی؟نکنه شمارمو دادی؟
الهه-بابا آروم اون پسر بدی نیست منم بهش گفتم لعیا یه نفرو دوست داره باورت نمیشه تا اینو گفتم آتیش گرفت و با عصبانیت رفت یکی نفهمه فکر میکنه قبلا نامزدت بوده
تو دلم میگم-تو چقدر ساده ای خبر نداری که واقعا هم همینطور شده
من-حالا تو چرا گفتی دلش گیره؟
الهه-مگه دروغ گفتم ؟
من-یعنی چی ؟
الهه-خودتو نزن به اون راه یعنی فکر کردی من نفهمیدم دلت پیش آقا داداش من گیره
من-چی میگی تو؟این چرندیاتو از کجا اوردی؟
الهه -انکار نکن تا دیدیش رنگت پرید دستپاچه شدی
من-الهه چیزی نیست
الهه-حالا هی بگو نیست ومنم هی میگم هست آخر واول تو زنداداش خودمی
لبمو گاز میگیرم ومیگم-زشته بخدا نکنه جلوی داداشت چیزی گفتی؟
الهه میخنده ومیگه-دیدی خودت اعتراف کردی؟تو که به قول خودت چشمت داداشمو نگرفته پس چرا نگرانی که من چیزی بهش گفتم یا نه؟
من-تو رو خدا بس کن
الهه -بذار ببینم وقتی اومدیم خواستگاریت عکس العملت چه جوریه؟
من-بس کن دیگه دختر
الهه-حالا من گفتم که بدونی تو صاحب داری
با خجالت سرمو میندازم پایین تارسیدن به دربند دیگه هیچی نمیگیم
وقتی میرسیم الهه شروع میکنه -لعیا خیلی باید راه بریم بیا اول بریم رستوران خیلی گشنمه
بنا به درخواست الهه میریم یکی از رستوران ها الهه دودست کباب سفارش میده
میریم روی یکی از تختا میشینیم توجهم جلب میشه به میز روبه رویی که چهارتا پسرنشسته بودن و داشتن قلیون میکشیدن یکی شون چشمکی حواله ام میکنه و لبخند دختر کشی میزنه منم درجوابش فقط به یه اخم خیلی غلیظ اکتفا میکنم
الهه-کجایی لعیا؟
من-هیچی همینجام یه سوال ازت بپرسم؟
الهه-بپرس
من-پدر ومادرت کجا هستن
الهه لبخند غمگینی میزنه ومیگه-از وقتی یادم میاد مادر بالای سرم نبود معنای کلمه ی مادرو نفهمیدم آرزوی داشتن یه مادربه دلم موند همیشه به دوستام حسادت میکردم مادرم وقتی منو به دنیا اورد مرد
پدرم خیلی شکسته شد آروین و ارتین خیلی گوشه گیر شدن پدرم هروقت منومیبینه یاد مامانم میافته چون خیلی شبیه مامانمم بابام برام پرستار گرفت اون پرستار خیلی مهربون بود5سالم شد آروین هر از گاهی باهام بازی میکرد اما آرتین اصلا محلم نمیذاشت همش میگفت تو مقصری منم فقط گریه میکردم یه روز با آرتین دعوام شد رفتم تو اتاقم و گریه کردم عکس ماامانم رو برداشتم و باهاش حرف زدم آروین اومد تو اتاقم منو بغل کرد وشروع کرد به گریه کردن از اون موقع به بعد آرتین باهام بهتر شد آروین هم همش مراقبم بود ویه لحظه هم تنهام نمیذاشت اون خیلی پسرخوبیه هیچوقت تا حالا رو حرف بابام حرف نزده همیشه احترامش رو داشته
باباهم که همش درگیر کارخونه است دیشب هم که تولد 28سالگی آروین بودنتونست بیاد
همون لحظه غذا رو میارن الهه همش خاطرات خنده دارش رو برام تعریف میکرد وکلی میخندیدم
غذا که تموم میشه الهه میگه من میرم دستم رو بشورم گوشیم زنگ خورد جواب بده
من-باشه
تا الهه میره چشمم میخوره به اون پسر که برام چشمک زد همین طور بر و بر زل زد بود به من
استغفرالله الان بلند میشم میرم با آسفالت یکیش میکنما
گوشی الهه زنگ میخوره بدون اینکه به شماره نگاه کنم جواب میدم
صدای داد یه پسری تو تلفن میپیچه-میشه بدونم کدوم گوری هستی؟نباید میری بیرون یه خبری بدی
من-ببخشید من لعیا هستم
پسر-من آروین هستم میشه بدونم گوشی الهه دست شما چیکار میکنه؟
من-اومدیم دربند الهه رفته دستاشو بشوره
آروین-هه رفتین دربند که فقط دستاتون رو بشورید؟
پسره ی عوضی
با عصبانیت میگم -نه خیرم داشتیم میومدیم
آروین-لازم نکرده الان خودم میام
وا این پسره چشه؟
جوری که بشنوه میگم-سادیسمی روانی
آروین با حرص میگه-چیزی گفتید؟
من-نه چیزی نگفتم
آروین-به هرحال من گوشام تیزه شنیدم چی گفتید
من-اتفاقا گفتم که بشنوید
آروین-بسیار خوب الان میام ببینم رودرو چه جور زبونتون درازه یا فقط پشت تلفن انقدر زبون دارید؟
وگوشی رو قطع میکنه



موضوعات مرتبط: رمان رو اعصابم قدم نزار(jey-jey)
[ شنبه دوازدهم بهمن 1392 ] [ 13:30 ] [ دلـارامــ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

هیچكس لیاقت اشكهای تو را ندارد و كسی كه چنین ارزشی دارد باعث اشك ریختن تو نمی شود اگر كسی تو را آنطوركه میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد دوست واقعی كسی است كه دستهای تورابگیردولی قلب تورالمس كند بدترین شكل دلتنگی برای كسی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگزبه اونخواهی رسید

*****
خوش آمدید امید وارم لحظات خوبی رو اینجا سپری کنید و لذت ببرید نطر یادتون نره
منبع اکثریت رمان ها 98iaمیباشد

با تشکر مدیر وبلاگ :دلارام وآرزو

وبلاگ بعدی ما در صورت هرگونه مشکل:romandoostan4.blogfa.com
موضوعات وب
امکانات وب
blogfa.comOnline User
IranSkin go Up



در اين وبلاگ
در كل اينترنت