♥ دوسـ ـتـداران رمـان ♥

انواع رمان های فانتزی،عاشقانه،اجتماعی

رمان یه امشب غرور و بزارش کنار 3

همين جوري پرونده ها رو دي مي ياوردم و با يه حرکت چرخشي مي زاشتم بالاي ميز اهگ بعد پلي شد با اين که غمگين بود ولي بازم باهاش مي رقصصيدم و کارامو انجام مي دادم
برام دنيايي مي ارزه
دلم مي لرزه از دوريت
دارم ميميرم از گريه
دلم با من مدارا کن
حالا باز درب و داغونم
چقد تو با من بي رهمي
اهنگ و عوض کردم
اي جونم
قدمات  رو چشام بيا و...ا
اينم تموم شد اهنگ بعدي رو که خيلي دوست داشتم
دلت با من
هماهنگه
نگاه تو
تو چشمام
تنت با من
مي رقصه
همون حسي
که دارمت
داشتم پروننده ي بعدي رو مي زاشتم توي کشو که ديدم ارتان دم در وايساده  داره منو دست به سينه نگاه مي کنه منم  همين جور يموندم اهنگ بعدي پلي شد خندم گرفت ....خاک تو سرم با اين اهنگام ابروم رفت
با اخم....ش: احساس نمي کني اينجا بيمارستان
من: اوهوم
ش: بعدم احساس نمي کني ديروز من نگرانت شدم
من: اوهوم
اومد تو درو بست منم بي توجه بهش صداي اهنگ و زياد کردم و به کارم ادامه دادم
اونم بي تعارف نشست روي مبل و اونم سرشو کرد توي پرونده ها
عاشق با تو بودن
از تو غزل شنيدنم
اي هم صداي بي صدا
ترانه ي چشم تو
از شعر شب قشنگ تره
امشب مي خوام داد بززنم
بگم چقد دوست دارم
بگم که با تو زنده ام
بي تو نفس کم مي يارم
من مي خوام مال تو باشم
شب با عشق تو بخوابم
صبح ب عشق تو پا شم
اهنگ تموم شد و منم زدم اهنگ بعدي اونم نمي دونم چرا ولي خندش گرفت
يه جوري که من بشنوم با صداي بلند گفت: تو هم با اين اهنگات ابروم رفت
خنديدم و جوابش و ندادم
ش: چرا خوشحالي؟
من: چشم ديدن خوشحالي منو نداري؟
ش: نچ
من: خوب پس چشماتو ببند
ش: هه هه با نمک
اهنگ که تموم شد ضبط و خاموش کردم
ش: ديروز چرا تنها رفتي بيرون؟
نشستم وي مبل و با لحن ناراحتي گفتم
من: چون کسي نبود باهام بياد بيرون من که کسي رو ندارم
ش: من چي؟
نگاش کردم ديدم منتظر داره نگام مي کنه دلم نيومد ضده حال بزنم
من: خوب ديروز زنگ زدم بهت ولي ديدم کارداري
ش: نخيرم کار نداشتم اگه گوش مي کردي به حرفم مي يومدي
من: حالا گذشت ديگه
همون موقع ما ساکت بوديم دو تا پرستار بيرون در داشتن با هم حرف مي زدن
پرستار: اره من امروز قرار گذاشتم برم برف بازي با مامان بابا  تو هم مي ياي؟
شروين درو باز کرد و بهشون گفت که به جاي اين کارا به مريضا سر بزنن اونام انتظار ديدن شروين و نداشتن و زود رفتن
ش: با عموت و اينا جور نيستي؟
من: نوچ
بغز داشتم و ديگه نمي تونستم جواب بدم بعضي مواقع اين طوري مي شم الانم که اين پرستارا مي گفتن مامان بابا و برف بازي اين جوري شده بودم مامان بابا عاشق برف بودن هميشه برف مي يومد بابا مي رفت برف تميز مي ياورد و باهاش يخمک درست مي کرد مامانم غر مي زد و من و بابا کلي مي خنديدم
با به ياد اوري خاطرات اون روز يه قطره اشک روي گونم چکيد که ديدم يه دست اومد دور کمرم برگشتم ديدم شروين کنارم نشسته منم از خدا خواسته رفتم توي بغلش کلي گريه کردم
ش: چرا گريه مي کني؟
من: شروين کسي منو دوسم نداره...من با کسي نمي تونم دوست شم.....من کسي رو ندارم.....حتي سامان و سيمينم به من تيکه مي ندازن که تو پدر و مادر نداري ....اونا هم برف خيلي دوست داشتن من هميشه ادم برفي درست مي کردم و بابا هم ازم باهاش عکس مي گرفت مامانم براي اين که دکمه هاي مانتوشو کش رفته بوديم با جارو مي يومد دنبالمون
با ياد اوري شون خندم گرفت
من: من خيلي دوسشون داشتم ...هنوزم نمي تونم باور کنم که ديگه نيستن....همه فکر مي کنن من اصلا از نبودشون ناراحت نيستم
بعدم هيچي نگفتم و دوباره گريه کردم اونم همين جوري منو گرفته بود بعد از اين که اروم تر شدم گفت
ش: امروز برنامه اي نداري؟
من: نوچ
ش: بيا پس
بعدم دستمو کشيد رفتيم بيرون بعد از گفتن چند تا چيز ميز به پرستار منو برد سمت ماشين و جواب سوالامم نداد رفتيم خونه و گفت که برم اماده شم منم اتصاب کردم و نرفتم ولي اون به زور مي خواست منو ببره که خودم تسليم شدم
رفتم حاضر شدم البته فقط يه بافت قرمز پوشيدم با کلاه مشکي که هم با شاوار مشکيم ست بود هم با ارايشم
رفتم بيرون و سوار شدم باز حرکت کرد
من: خوب کجا مي ريم؟
ش: يه جاي بد
با تعجب برگشتم سمتش که خنديد
ش: هان؟ ترسيديييييييييييييي؟
من: هه هه هه فکر کن که من بترسم
ش: ي ياي سرعت بريم؟ نمي ترسيييييييي؟
من: عمرا
مي خواست از بده که بهش گفتم بزن کنار زد کنار
ش: به اين زودي ترسيدي؟ من که گاز نداده بودم
من: من گاز بدم؟
ش: چي جوري؟
من: خوب باهوش جامونو عوض مي کنيم ديگه
ش: اهان...نه
من: نه!!!!!!!؟
ش: مي ترسم ماشينم له کني
من: برو بابا جوجهههههه
يکي زد توسرم و ادام و در اورد بعد از کلي بحث جامو باهاش عوض کردم و توي جاده نهار خوران گاز مي دادم اين قدر گاز مي دادم که پليس افتاد دنبالم ما دو تام مثل ديوونه ها مي خنديديم دور فلکه دور زدم و دوباره رفتيم جاده نهار خوران و گاززززززززززززز
ش: الان ما رو بگيرن تا 2سال زندانيم
من: نگران نباش داشششششش من
ش: برو زردالو
زدم تو سرش
ش: هو
بهش خنديدم و سرعت و بيشتر کردم که اونام گممون کردن دوباره جامونو عوض کرديم و ارتان رفت پشت ماشين بعدم منو برد ننا کجا اباد يه خونه ي ويلايي سرتاسر سفيد
دم در وايساديم و پياده شديم رفت زنگ و زد و منم دنبالش رفتم
من: اينجا کو؟
خنديد
من: چته؟
شک اولا جواب سوال اينجا کو ؟ مي شه اينجا همين جاست بعدشم منظورت اگه اينجا کجاست هست بايد بگم خونمون
يه سوت کشيدم و به ويلا اشاه کردم
من: نه بابااااااا به تيريپت نمي خوره
ش: به تيريپم چي مي خوره؟
من: از اون مواد مخدري هاي مفنگي
کفش توي جا کفشي رو گرفت و اورد بالا مي خواستم فرار کنم که در  باز شد و يهه خانو مسن و زيبا که چشماي عسلي و پوست سفيد داشت اومد بيرون با ديدن ما در اون وضع که شروين به علامت زدن کفش اورده بود بالا و منم دستم جلوي چشام بود تعجب کرد ما هم همين جوري مونده بوديم که شروين زود کفش قايم کرد
ش: سلام مامانيييييييييييييييي
با تعجب به شروين نگاه کردم....ماماني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ....جان من ماماني؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....خجالت هم خوب چيزيه خرس گنده
شروين که منو ديد فهميد گند زده
ش: سلام عليکم مادرم
که منو مامانش خنديديم
بعد از اين که رفتيم تو منو با خواهرش هم اشنا کرد که کپي خودش بود و 24 سالش بود يه سال ازمن کوچيک تر بود ولي به نظر مي يومد من کوچيک تر باشم باباشم که انگار مسافرت بود
منو خواهرش نشسته بوديم و يه ساعت باهم حرف مي زديم و شروين و مسخره مي کرديم که داره سفره مي چينه
من: اون ور تر....نه اونو بزار اونجا
شيما: افرين پسره خوب اون ديسم اون ور تر بزار
شروين با عصبانيت برگشت سمتمون که دو تايي گفتيم
دو تايي: ماماننننننننننننش
خاله شيدا سرش و از اشپز خونه اورد بيرون و با ديدن شروين گفت
خاله شيدا: اين چه طرز
ش: مامي من چيزي نگفتم که
منو شيما ريز ريز خنديديم که شروين به سمتمون کوشن پرت کرد ولي بهمون نخورد ما هم براش زبون در اورديم خلاصه اون شب از بس اسرار کردن من مجبور شدم خونشون بمونم کسي هم نداشتم که نگرانم بشه
شب موقع خواب شروينم اومد پيش ما روي زمين خوابيديم سه تايي و کلي حال کرديم و از بس اينا با هم درگير مي شدن من مجبور شدم وسطشون بخوابم
صبح با صداي خنده ريز ريز بيدار شدم که ديدم شيما بالا سرم شروينم بيدار شد
ش: چته تو
من: واقعا ته؟
که شيما موبايلشو اورد جلوي ما و يه عکس بهمن نشن داد که منو شروين هم ديگر و محکم بغل کرديم و شروين پاشو انداخته بالا من
اول منو شروين هنگ کرديم ولي بعدش که فهميديم اين از خوابمون اونم توي اين وضع عکسس گرفته دوتايي افتاديم دنبالش و اونم فرار کرد اخرم نزاشت پاک کنيم و ما هم رمز موبايلشو نفهميديم
ش: خوب امروز کي مي ياد برف بازي..............به جز يکي
شيما برام زبون در اورد: تو نمي ياي
ش: نخيرم من با تو بودم
حالا من براي شيما  زبون در اوردم اخرم بعد از کلي دعوا  که کي بره و شروينم کلي خنديد هر 4 تا رفتيم نهار خورانن و کلي هم برف بازي کرديم و منو شيما ادم برفي شروين و کشيديم و ازش عکس گرفتيم و اونم يه گاو درست کرد و گفت اينم شمايين که ما هم به کمک خاله کلي بهش برف پرت کرديم که بيچاره صورتش قرمز شد
البته نگذريم که پليس هم به خاطر سرعت ديروزش که من رفته بودم شروين و گرفت و جريمه ي مليونيش کرد منم حاللللللل کردما يعني حاللللل
 من : خوب ديگه بنده مرخص شم
شروين: من مي رسونمت
خاله شيدا: فرشته جون مي موندي ديگه عزيزم
من: نه ديگه مزاحم نمي شم امروزم که بيمارستان نرفتم  اخراج نشم خيليه
شيما: برو شرت کم
از پشت يه جوري که خاله شيدا نفهمه چنبولکش کندم که دادش رفت هوا شروينم خنديد
خاله شيدا: اوا خوب مي توني ناراحتي تو قشنگ ابراز کني چرا داد مي زني؟
منو شروين يهو زديم زير خنده شيما با حرص ما رو نگاه کرد بعد از خداحافظي با اونا شروين منو رسوند موقع اي که مي خواستم پياده شم  صدام کرد برگشتم طرفش
من: بله؟
ش: اميد وارم که روي مامانم و خواهرم بتوني حساب باز کني اونا که خيلي ازت خوششون اومده پس ديگه تنها نيستي مي دونم که از من زياد خوشت نمي ياد ولي مي توني روي اونا حساب کني و مشکلي داشتي بهشون بگي
من: کي گفته من ازت بدم مي ياد؟
با تعجب برگشت سمتم
ش: اخه با من مشکل داري
من: نخيرم من حوصلم سر مي ره کرموک مي شم اخه اگه تو نباشي من روي کي کرم بريزم اونم بياد دنبالم که منو بکشه؟
لبخندش و کنترل کرد که نيشش باز نشه
ش: پس که اين طور
من: برو ديگه پرو نشو
درو بستم و ازش خداحافظي کردم ولي قبل از اين که حرکت کنه موبايلشو که کش رفته بودم بهش از پشت شيشه نشون دادم اول با تعجب منو نگاه کرد بعد دستاشو برد توي جيباشو گشت و باز منو نگاه کرد و خنديد
ش: مي کشمت
گوشيش و گذاشتم روي زمين و در رفتم
.................
2 هفته بعد
.................
با صداي  در چيپسا رو گذاشتم روي ميز ايفون و زدم شيما بود ....چند دقيقه بعد شيما با يه چمدون اومد تو با تعجب نگا کردم
شيما: چيه مشکليه؟
من: ها؟ اين چيه؟
شيما: بفرمايم خونه خودمه....چرا تعارف مي کني اين قدر
من: پروووووووو
چمدونش و برد توي اتاق من
شيما: من اينجا بيشتر حال مي کنم مشکليههههههه؟
من: تو غلط مي کني
شيما: بنده هر کاريم کني چند روزي اين جا تلپ مي شم
گوششو کشيدم
من: شما خيلي بي خود مي کني
شيما: خانم دکتر وحشي ولم کن گوش نانازم کنده شد
بعد از اين که کلي زديم توي سر و کله هم ولش کردم و همه ي چيپسايي که خريده بودم خودم بخورم و خورد و گفت اينا براي تو بده منم کلي حرص داد فقط همه جا رو کثيف مي کرد و منم با جارو مي دوييدم دنبالش....خاله شيدا زنگ زد بهم و گفت معذرت مي خوام مزاحم شده اين خل و چل منو خاله هم کلي خنديديم شيما کلي حرص خورد و به مامانش اعتراض کرد
بعد از اين که وسايلاي شيما رو جاسازي کرديم شيما پيشنهاد داد که يه مهموني بگيريم
من: نوچ
شيما: چرا؟
من: چون کسي نيست دعوتش کنيم
شيما: ديووووووووونه من جا تو بودم هر روز مهموني مي گرفتم
من: منم هميشه مامان بابام مي رفتن مهموني مي گرفتم يواشکي همه رو دعوت مي کردم ولي الان اصلا نمي دونم بايد براي چي مهموني بگيرم براي اين که مردن؟
اشک توي چشمام جمع شد اومد بغلم کرد وسرم و گذاشت روي سينش چند دقيقه بعد که اروم شدم سرم و اوردم بالا و حواسم نبون گفتم
من: چقد شبيه شروين بغل مي کني
يهو جملم و قطع کردم که اونم با تعجب منوو نگاه کرد بعد نيشش باز شد
شيما: زن داداش
من: مرض نيشتو ببند
يما : خيلي بي ادبي من مي دونستم همون اول که شروين تو رو اورد من کلي ...ا
وسط حرفش پريدم
من: اون طوري که تو مي گي نيست ....بگير تو مهمونيت و برگزار کن
شيما با خوشحالي پريد و کلي داد و بيداد کرد قرار شد روز بعدش مهموني بگيريم منم پرستارايي که مي شناختم و همسايه هاي جوونمون و دعوت کردم و شيما هم کل دوستاش به شروينم گفتيم که اونم دوستاش و بياره تعداد دختر پسرا مساوي شه بيشتر حال مي ده
از بيمارستانم زنگ زدم از راد مرخصي بگيرم که اصلا راضي نشد منم گفتم پس اخراجم کن اونم مجبور شد يه روز مرخصي بهم بده
..............

[ جمعه بیست و نهم آذر 1392 ] [ 10:31 ] [ دلـارامــ ]

[ ]