♥ دوسـ ـتـداران رمـان ♥
انواع رمان های فانتزی،عاشقانه،اجتماعی 
صدای در اومد میدونستم شاهزادس برای همین گفتم بفرمایین....
اومد تو ....وایــــــــــــــــــــ ــی چه محشر شده....همونطور که حدس میزدم کت شلوار زیتونی تنش بود.....هیکل چهار شونش کاملا معلوم بود.....کروات زیتونی هم از رو بلیز سفیدش زده بود....صورتشم شیش تیغ کرده بود و موهاشم همرو داده بود بالا.....جیگری شده بود واسه خودش.....دلم براش ضعف رفت.....

برای جلو گیری از احساسات بی موقعم سرفه ای مصلحتی کردم ......
مین هم با لبخند نگام میکرد.....نگاهش یه جوری بود.....نمیتونستم بفهممش...
از نگاه زیباش شرمم گرفت و سرم وانداختم پایین....
اومد سمتو بازوش رو به طرفم گرفت.....منظورش رو فهمیدم و بالبخند دستمو حلقه کردم دور بازوش....

حسم رو درک نمیکردم.......دیگه اون حساسیت قبل رو نسیت بهش نداشتم....حتی اگه از رو نقشه باشه....برام مهم نیس ....منکه از اینجا میرم.....رفتارو برخوردش دیونم کرده بود.....
سوار بر کالسکه شدیم.....راه طولانی بود ...برای همین گفتم بهتره یکمی راجع به قصر صحبت کنیم تا برسیم....
نگاهش هنوز روی من بود....گفتم:
-جناب مین ...من خیلی وقته به قصر سر نزدم ...کارا چطور پیش میره ؟؟
لبخندی زد وگفت:
_آره تقریبا داره تموم میشه...میمونه دیزاین بیرونی و داخلیش که باید خانم مهندس امر بفرمایند تا کارگرا انجام بدن....

-خوبه ...اما از نظر شما چه رنگی برای قصر مناسب تره ؟؟؟

با خیرگی گفت:
_مشکی !

با بهت گفتم:
-مــــــــــشــــــــــــک ی ؟؟؟؟!!!!
سریع گفت :
_چی مشکی؟؟!
تعجبم بیشتر شد.....این همه حرف زدم تازه میگه لیلی مرد بود یا زن ....دِکی !
دوباره تکرا کردم:
میگم که رنگ قصرتون دوس دارین تو چه زمینه ای باشه ؟
_اهان ...مهندس و طراحش شمایی ..پس هرچی خودت پسندیدی دکور کن....

-اما آخه نمیشه !

_چرا نشه ؟

-شاید از رنگی که من انتخاب میکنم خوشت نیاد اونوقت چی؟؟

_من از رنگ انتخابت خوشم نیاد؟؟؟؟حرفا میزنیا ...هرچی تو انتخاب کنی من میپسندمش...

هرچی من میگم این باز حرف خودش رو میزنه....اما خوشم میاد میگه همه چیو به عهده خودم گذاشته ...از کار فرماهایی که هی بگن این رنگ و بزن اون رنگ وبزن بدم میاد...
برگشتیم باید بشینم وطرح و دکورم رو انتخاب کنم.....
سرم وتکیه دادم به صندلی کالسکه .....اما مین دستشو انداخت دورم و سرمو گذاشت رو شونش...

نکن این کارا رو مین.....تورو خدا ..نمیخوام بهت وابسته شم....من موندنی نیستم....ما دنیامون باهم فرق میکنه....نذار با دلی عاشق برگردم....
نفسم رو از عطرش پر کردم.....دستش رو زانوش بود...بی اختیار دلم واسه لمس دستای مردونش پر کشید.....دستم و گذاشتم رو دستش.......

اما دستشو از زیر دستم کشید بیرون و خودش دستشو گذاشت رو دستم....
با اینکارش حس خوبیو بهم تزریق کرد که از وصفش عاجزم....

آروم آروم انگشتاشو نوازش وار میکشید رو دستم ...... انگشت اشارشو از نوک ناخنام تا روی مچ دستم میکشد.....
نگاهم قفل شده بود رو دستامون......که نوازش اون یکی دستشو رو شونم حس کردم....
داغ شده بودم.....نمیتونستم حرکتی انجام بدم.....
چطور رابطه ما به اینجا کشید ....نمیدونم ...نمیدونم.....
اما ا حس ضد و نقیضم و ول کردم وبا آرامش تن به نوازشاش دادم......

صدای داغش همراه با نفساش کنار گوشم بلند شد :
_آیسان ...

یه جوری صدام کرد.....دلم لرزید....
با صدای آرومم گفتم:
-بله مین ....

_میدونستی خیلی بی نظیری ؟؟؟

زبونم قفل شده بود..... ادامه داد:
_حسی که بهت دارم تاحالا نسیت به هیچکسی نداشتم........تو با همه فرق داری.....با هربار دیدنت سر شوق میام .....مثل بچه ها شدم....بودن کنارت بهم آرامش میده.....
نمیدونم گفتن این حرفا بهت درست باشه یا وقتش باشه یا نه ...اما من دیگه تحمل ندارم.....میخوام داشته باشمت....برای خودم....برای خودِ خودم....

نگاهش بین چشمام در گردش بود.....بغضم گرفته بود....بغض از سر شادی یا غم رفتنم و درک نکردم ...اما بغض شیرینی بود.....نمیتونستم دربرابر این حرفاش حرف بزنم....لال شده بودم......اما مثل اینکه مین تازه حرفاش شروع شده .....دوباره گفت:

_میخوام زنم باشی .....خانومم باشی....
نفس عمیقی کشید و گفت:
_میخوام ...میخوام که ...که ...ملکه قصرم باشی !!!!!! بگو که برای منی.....بگو آیسان.....بخدا دیگه طاقت دوریتو ندارم.....

لبام تکون میخورد اما صدایی از گلوم در نمی اومد....چند بار لبام رو تکون دادم اما نتونستن حرف بزنم....نگاه مین رو لبام بود .....اینبار با التماس گفت:

_بگو آیسانم ...بگو نفسم ...بگو زندگیم.....

این دفعه تمام نیرومو جمع کردم تا بهش بگم اما با صدای خدمتکار که میگفت رسیدیم قربان ،نتونستم حرف بزنم....
مین نگاشو ازم گرفت و با اعصبانیت گفت : 
_زود در و باز کن ....
نگاهم رو از اخم بین ابروهاش گرفتم و پامو گذاشتم که پیاده شم دستی برای کمک به سمتم اومد....آخه دامنم نمیذاشت ببینم پامو کجا میذارم......

نزدیک بود بیافتم که دستی برای کمک دراز شد......تا اومدم دستش رو بگیرم مین از پشت بغلم کرد و گذاشت رو زمین.....
نگاه افتاد به شاهزاده بارمان....با یه کت شلوار آبی کاربنی خیلی شیک و جذاب به نظر میرسید....
سلامی دادم که اونم متعاقبا تعظیم کرد و گفت:
_سلام بر بانو آیسان.....خوشحالم که میبینمتون ....متشکر که دعوت مارو پذیرفتید .

هنوزم صورتم التهاب داشت .....وتق رو تلف نکردم وگفتم:

-ممنونم ...میشه بریم داخل ؟

با لبخند گفت:
_اوه البته ..بفرمایید....

پایین دامنم رو گرفتم وآروم قدم برداشتم سمت پله ها....مین هم بعد سلام واحوال پرسی دنبالم اومد.....نزدیک در قصر بودیم که بازوش رو دوباره گرفت سمتم....
اینبار با رغبت بیشتری دستم رو حلقه کردم دور بازوش.....
لبخند جذابی نشست رو لبش ....و را افتادیم سمت ورودی....

باهم وارد سالن شدیم.....همه برگشتن نگاهمون کردن....پدر و مادر مین هموراه پدر و مادر بارمان بالای سالن رو صندلی های مخصوصشون نشسته بودن .....رفتیم سمتشون.....ملکه و پادشاه آتا با لبخند نگاهی به دستای ما میکردن...
خدا خفت نکنه مین ...الان چه فکرایی میکنن...خجالت کشیدم....دستمو آروم از دور دستش باز کردم و رفتم جلوتر و سلامی دادم .....عمه ی مین انگار با ذره بین نگاهم میکرد....اما شوهر عمش نه خیلی معمولی....

به همراه خدمتکار وارد جایگاه جوونا شدیم ......دوتا صندلی کنار هم بود ...باهم نشستیم ...
مین سرشو اورد سمتم وگفت:

_دوس ندارم درخواست رقصی رو قبول کنی ....از کنارم جم نمیخوری ایسان...

یه نگاهی کردم که یعنی به توچه.....والا هنوز من که جوابی بهش ندادم برای خودش میبره میدوزه تنش میکنه !
یه لبخند شیطون زد و روش و کرد اونور ....پوووووف...

جمعیت دو به دو وسط بودن....هنوز عروس و داماد نیومده بودن....
بارمان اومد سمتمون وبه خدمتکار دستور داد بعترین پذیرایی ازمون بشه....
بارمان هم با نگاهش قورتم میداد.....لبخند اجباری زدم و صورتم وبرگردوندم سمت مین ....اخماش تو هم بود.....ایـــــش اینم که خود درگیری داره والا.....

با صدای دست و جیغ و هورانگاهم برگشت سمت ورودی سالن......
شاهزاده بایا همراه با عروسش وارد شدن.....رقص نورها همه روشن شد.......
عروس داماد دست تو دست هم به سمت پادشاه و ملکه رفتن ....
بعد پادشا ها راه افتادن سمت جمعیت .....صندلیشون روبه روی ما بود....
عروس داماد که نزدیکمون شدن نگاهم خورد به صورت عروس.....خوشکل بود....قیافه مظلوم و مهربونی داشت....خوشحالی از صورتشون میبارید.....
وقتی از کنارمون رد شدن باز مین کنار گوشم وز وز کرد:

_آیسان تو عروس بشی خیلی معرکه میشی.....لحظه شماری میکنم ...

یه نگاه عاقل اندرسفیه بهش انداختم که خندش گرفت.....پر رو ...من هیچی نمیگم هی دور ور میداره....
یه چش غره ی توپ بهش رفتم و رومو برگردوندم.....

میوه های رو میز بدجور چشمک میزد.....منم که از صبح هیچی نخوردم....روم نمیشد میوه بردارم....نگاهم رو میوه ها یود که یه دونه هلو ی گنده توسط مین برداشته شد....
کوفتت...من اون ومیخواستم.....
با آرامش قاچ کرد و یه تیکه بزرگشو گرفت سمت دهنم.....
خدایا من با این همه احساسات مین چیکار کنم.... دستمو دراز کردم که بگیرم تو دستم ..که دستشو برد عقب ..متعجب نگاش کردم که گفت:

_آ دهنتو باز کن !!

پشت پلکی ناز کردم و آروم دهنم وباز کردم.....آروم نصفشو گاز زدم ..اما خیلی سریع نصف دیگشو گذاشت دهنش...چشامو گرد کردم ....پر رو اون مالا من بود....
ابرویی بالا انداخت و خنده ی ریزی کرد.......

دوباره تیکه دیگه هلو رو برداشت و نزدیک دهنم کرد....اینبار نمیذارم نصفشو بخوری میبینی....
تو چشماش خیره شدم و آروم دهنم رو بردم جلو.....پلک نمیزد....نقشم گرفت....یهو همه ی هلو رو از دستش گرفتم و خوردم.....برگشتم متعجب داشت نگام میکرد....مثل خودش ابرویی بالا انداختم و ریلکس نشستم .....

صورتشو آورد نزدیک و گفت:
_کوچولوی شیطون بی طاقت ترم نکن !

اهمیتی به حرفش ندادم.....
شاهزاده بارمان اومد کنارمون و دستشو دراز و درخواست رقص کرد....
مین اصلا اجازه حرف زدن بهم نداد با پر رویی گفت:

_پسر عمه شرمنده آیسان قول رقص رو به من دادن.....
بارمانم لبخندی زد وگفت:
_باشه ...من بعدا دوباره میام....فعلا !

مین بلند شد وخیلی خوشکل ازم درخواست رقص کرد.....خواستم بلند نشم ضایع شه....اما با نگاهش مسخ شدم دستم رو گذاشتم تو دستش.....
باهم رفتیم وسط سالن....همه نگاها رو ما بود...
دستم رو گذاشتم رو شونه ی پهنش ....اونم هر دو دستشو گذاشت رو کمرم....
نگاه هامو بهم گره خورد....با صدای اهنگ آروم تکون خوردیم.....نگاههم ازش کنده نمیشد.....دستمو حلقه کردم دور گردنش.....اونم با یه حرکت من و بلند کرد و چرخوند....
دوباره گذاشتم رو زمین ....اینبار به رقصمون یکم سرعت دادیم.....صورتم از هیجان یخ کرده بود...... غرق نگاه هم بودیم ......که با صدای دست و هورا نگاهمون از هم جدا شد....
انگار اهنگ تموم شده بود...لبخندی بهم زدیم و رفتیم نشستیم....
مین دستم رو تو دستش گرفت و کوتاه بوسید.....
با خجالت دستمو از دستش در آوردم......دروغ چرا منم دوسش داشتم .....با نگاهش دست و پامو گم میکردم.....اما نمیدونم هنوز چه جوابی بهش بدم......


یه دفعه مین بلند شد و دست منم گرفت بلند کرد....فکر کردم میخواد برقصیم باز.....اما رفت سمت عروس داماد....و بعد تبریک گفتن مجدد گفت :
_بایا جان حال بانو آیسان خوب نیس میخواد برگرده.....تنها نمیشه واسه همین خودم میبرمش....

بایا هم گفت:
_خب چرا این همه راه رو برید ....الان میگم اتاق براشون حاضر کنن...همینجا استراحت کنن...
مین هم باآرامش گفت:
_نه بایا جان ...آیسان میخواد بره کلبه خودش....بازم تبریک میگم ...خدانگهدار...

منم که بـــــــــوق ! رفتیم نزدیک پادشاه ها بازم یه چیزایی بلغور کرد و دستمو گرفت و دنبال خودش کشید....
هنگ کرده بودم....دلم میخواست تو مراسم باشم ببینم چیکارا میکنن
اما توان مخالفت نداشتم.....صدای بارمان که پشت سرمون میومد موقفمون کرد....
_پسر دایی کجا میرید ؟هنوز جشن تموم نشده !
مین با بی میلی جواب داد:
_نه بارمان جان حال آیسان خوب نیس باید زودت بریم .....بعدا میبینمت....خداحافظ...

مهلت حرف دوباره ندادو را افتاد سمت بیرون....من که حالم خوبه چرا اینجوری میکنه....روانی.....انقدر که سفت دستمو گرفته بود تمام استخونام درد میکرد.....
نزدیک کالسکه واستادم و سوار نشدم !
مین گفت:
_چرا سوار نمیشی عزیزم ؟؟

-من که حالم خوبه ...الکی میگی...من میخوام بمونم تو جشن ...چرا منو برمیگردونی ؟؟؟؟
لبخندی زد و دستشو انداخت زیر زانوم و بلند م کرد انداخت تو کالسکه.....
ترسیدم ...خواستم جیغ بزنم که خودشم به سرعت سوار شد و دستور داد سریع حرکت کنه ...
منو کشید تو بغلشو گفت :
_بهتر بود که بریم ....
-یعنی چی مین ؟؟معلوم هس چی میگی؟؟؟؟

_آیسان نپرس ....عزیزم بریم خودت میبینی .....
ترس ورم داشته بود نکنه بلایی سرم بیاره.....اما نه اون اگه میخواس خیلی موقعیت داشت.....دلم میگفت آروم باشم و بهش اعتماد کنم.....
بیشتر تو بغلش فشارم داد ....منم سرمو گذاشتم رو شونش ....حس پناهگاه رو برام داشت ....قوی و قدرتمند......چی میشد میتونستم همراه زندگیش باشم .....همسرش باشم....

خودمم گیج شدم.....مین پشت سرهم رو موهام بوسه میزد... دلم خواب میخواست....خواب تو یه بغل محکم....بدون هیچ ترسی....
چشامو بستمو سرمو فرو کردم تو گردنش......
با خوردن نفسام به گردنش نفسای عمیق میکشید.......

نمیدونم چند ساعت تو اون حالت بودیم....انقدر که نفهمیدیم این راه طولانی چه جوری گذشت......
با توقف کالسکه ....مین پیاده شد


شاهزاده مین از کالسکه پیاده شد وخیلی جنتلمنانه خم شد ودامنم رو گذفت و کمک کرد منم پیاده شدم....
وایـــــــــــــی خــــدای من ....اینجا کجاست دیگه ....
دستم رو دهنِ بازم بود......خدایا بهشت که میگن اینجاس.....
درختای سربه فلک کشیده که روی هر شاخشون لامپای رنگی کوچیک بود...

از بین درختها یه راه بود که فقط گل های پر پر شده مثل فرش قرمز راه آدم رو راهنمایی میکرد.....دور تنه درختا ربانای رنگی که درخشش خاصی داشتن پیچیده شده بود....
نفسم از این همه زیبایی گرفته بود.....همونجا وایساده بودم و نگاه میکردم......
وای زیباییش قابل وصف نبود......صدای مین کنار گوشم بلند:

_عزیزم نمیخوای بیای تا بقیه سور پیریزم رو ببینی ؟؟؟
متعجب برگشتم سمتش...با صدایی که هیجان ازش میریخت گفتم:

-مــــــیـــــــــن اینجا معرکس ....اصلا نمیدونم چی بگم...اوه خدای من خیلی زیباس....
لبخند زیبایی زد و گفت:
_دربرابر زیبایی تو هیچه عزیزم....بیا گلم ....
دستشو پست کمرم گذاشت و منو همراه خودش کرد......
ازبین فرشِ گلای پرپر رد شدیم......فرش عین راهنما مارو دور خودش میپیچید.....از بین این درخت ...به اون درخت.....

هر درختی چندشاخه داشت که با لامپای رنگی رویایی شده بود....با نگاهی قدر شناسانه به مین نگاه کردم......همونطور که راه میرفتیم نگاهش به من بود.....

از بین چندتا درخت که رد شدیم رسیدیم به یه فضای دایره شکل.........
خدای من ....اینجا که رود خونس...
دورتادور رودخونه شمع های رنگی بود......یه فضای باز دایره شکلی هم بود که گل و شمع رو زمینش بود.....
هیجان زده شده بودم ...دسته مین رو ول کردم و رفتم بین گلا .....
دستامو باز کردم ....چرخیدم.....قابل وصف نیس.....وای
صدای شرشر آب تو این تاریکی شب و نور رنگی لامپ و شمع واقعا فضای رمانتیک و شاعرانه ای درست کرده بود......
واستادم .....مین تکیه به یه درخت واستاده بود و من رو تماشا میکرد......دویدم سمتش.....انقدر ذوق کرده بودم که پریدم بغلش .....اونم از خدا خواسته من رو گرفت بغلش و چرخوند........
نگاهمون قفل تو هم بود......سرم گیج رفت .....زیر لبی گفتم مین سرم گیج رفت بذارتم پایین.....
چشماشو باز و بسته کرد و گذاشتم رو زمین......
دراز کشیدم رو زمین .....خیره شدم به آسمون پر ستاره.......مین هم کنارم دراز کشید ......
یکمی بلند شدم و گفتم:

-نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم......خیلی ذوق زده شدم......
حرفی نزد ....از نگاهش خجالت کشیدم وسرمو انداختم پایین.....

با دستش چونمو اورد بالا و به آرومی گفت:

_خیلی دوست دارم.....خیلی ....

بعد باهیجان نیم تنش افتاد روم......افتاد به جون لبهام.....خشک شده بودم.....لبهام با مهارت بین لبهاش در نوسان بود.....چشمای اون بسته بود ...اما من کاملا هنگ کرده بودم.....
تنش عین تنور داغ بود.....حرارتش از رو لباس ها بهم منتقل میشد.....
داشت داغم میکرد.......دستاشو گذاشت دوطرف صورتم و بدون وقفه لبهامو میخورد.....
نتونستو خودمو کنترل کنم......دستام بین موهاش رفت .....آروم لب هاشو بین لبهام فشردم......با این کارم داغتر شد زبونش رو برد تو دهنم......

زبونش با زبونم بازی میکرد......منم داغ شده بودم......سرشو آورد بالا یه بوس طولانی رو پیشونیم زد و دوباره افتاد به جون لبهام ......
چرخ خوردیم ....اومدم روش .....دستاش به کمرم حلقه شد......محکم و محکمتر ...انگار که میخواست منو به خودش حل کنه ......

سرم رو بالا آوردم خیره شدم به لبهاش ......گوشش کبود شده بود.....آروم زبونم رو کشیدم رو کبودی.....
سریع زبونمو به لبش گرفت......باز چرخ خوردیم....بازم ....بازم......همدیگر و سفت چسبیده بودیم .....فاصلمون با رودخونه کم بود....
دوباره سرشو آورد بالا و به چشم هام نگاه کرد....
رو چشمام بوسه ای زد و بلند شد ....دست منم کشید و بلند کرد......کنترلی از جیبش درآورد و گرفت سمت گوشه ِ فضا .......وووواووووو یه پیانو ی سفید اون گوشه بود......
نمیدونم چطوری اما پیانو خود به خود شروع به نواختن کرد......
دستشو گذاشت پشت کمرم و باهم شروع کردیم به رقصیدن......
بلندم کرد و دوباره چرخوند......میرقصیدیم تند و پر هیجان .....
همینجور که میرقصیدیم رفتیم سمت رود خونه.......
بایه حرکت من رو گذاشت تو آب......به خاطر کفشامون نمیتونستیم تو آب بچرخیم.....

دورتا دور رودخونه درختای پر نور بود.....سنگای تو اب میدرخشیدند....
آهنگ ملایم شد.....حرکتای ماهم ملایم تر .....
خیلی دوسش دارم خدا ......سرمو گذاشتم رو سینشو ...مین هم سرشو گذاشت رو سر من...بیشتر فشرد به خودش .....آروم تکون میخوردیم.....دستشو برد لای موهام ......

سرمو اورد بالا و لبهاش آروم اومد رو لبام .....میبوسیدیم همو.....داغ و ملتهب.....
سرشو ازم جدا کرد و رفت عقبتر و وایساد ....زانو زد تو آب و جعبه ای از تو جیبش دراورد....گرفت سمتم......با صدای لرزونش گفت:

_با من ازدواج میکنی آیسان ؟؟؟


خیره شدم بهش ....به حسم اعتماد داشتم......به آدم رو به روم اعتماد داشتم.....دوسش داشتم.....نمیدونم از کی و چجوری اما خیلی دوسش دارم......تمام لجبازیام .....جلوی چشام بود.......پلک زدم..... بین دوراهی موندم........اگه با مین باشم دیگه نمیتونم برگردم دنیای خودم......باید اینجا باشم ....

نگاهی به اطراف انداختم......نمیتونم ...من دلتنگ خانوادمم......من مین رو دوس دارم اما اینجا موندن من رو میپوسونه.........اشک از چشام ریخت ........نمیتونم نمیتونم نمیتونم......
دویدو به سمت بیرون........مین همونجوری مونده بود به آب و چشمش دنبال من....
اما دویدم..........
دویدم و دور شدم .... میخوام برم کلبه ......به پهنای صورت اشک میریختم......
لباسم گیر کرد به پام و با کله خوردم زمین.....
گوشه سرم داغ شد.......گرمی خون رو حس میکردم اما نای بلند شدن نداشتم.....

کالسکه ای اومد سمتم.....ترس ورم داشت.......با دیدن ملکه و پادشاه خودم رو انداختم تو بغل ملکه و گریم شدت گرفت.....
ملکه موهام رو نوازش میکرد.....بلند و با گریه گفتم:

-تورو خدا من میخوام برگردم ....من دیگه طاقت اینجا موندن رو ندارم....

پادشاه اومد کنارم رو زمین نشست ....و گفت:
_باشه عزیزم .....هرچی تو بخوای اما گریه نکن......برت میگردونم.....هرچند میخواستم تو جشن قصر جدید شرکت داشته باشی ....

با هق هق گفتم:

-نه نه تو روخدا من باید همین الان برگردم.....

ملکه دستی رو سرم کشید و گردنبندی رو از تو گردنش درآورد و انداخت گردنم....
پادشاه هم انگشتری بهم داد و گفت:

-بگیر دخترم هرچند دست مزد کار تو نیس ....اما این برای توِ.....

انگشتر و گرفتم وبه کمک ملکه بلند شدم.....
پادشاه گفت آماده ای ....
سرمو تکون دادم.....تا دستشو اورد بالا سریع گفتم:
-وایسید یه لحظه....تکلیف قصر و بقای نسلتون چی میشه ؟؟

پادشه لبخندی زد و گفت:
_دخترم تو کاری رو که باید انجام میدادی دادی ......
-اما آخه ....من که هنوز رخت خواب شاهزاده رو پهن نکردم !

خنده ای کردو گفت:
_دخترم چه رخت خوابی ...مهم قصرِ که به دست و نقشه ی تو ساخته شده....و اصلش هم همینه .....ازت ممنونم دخترم.....تو کار بزرگی در حق ما انجام دادی.....ما بقای نسلمون رو مدیون تو خواهیم بود.....برو عزیزم برو به خدا می سپارمت....

اشکمو پاک کردم و گفتم:
-خداحافظ .....ببخشید که این مدت باعث آزار و اذیتتون شدم.....سرمو انداختم پایین و گفتم از مین هم خداحافظی کنید....
پادشاه و ملکه لبخندی بهم زدن و پادشاه دستشو اورد بالا .....................................

من برگشتم....درست به همون جایی که بودم.....پام رو هواس که بذارم تو ماشین....
سرم گیج میره....حالم خوب نیس...
میشینم تو ماشین....سرمو میذارم رو فرمون...چرا مین....چرا....
نکنه همش یه خوابه بوده ....حالم خوب نیس.....
با ضربه خوردن شیشه سرمو میارم بالا....
دوتا چشم که بهم خیره شده ....مهندس شمس...
_خانم پارسا مشکلی پیش اومده ؟

نگاهی بهش انداختم و گفتم:
-نه مشکلی پیش نیومده !

سوئیچ رو میچرخونم و دنده رو رو یک قرار میدم ....از پارکینگ درمیام ...
وای خدا چقدر دلم برای این شهر تنگ شده بود....حتی برای دود ودمش....
با سرعت خودم رو میرسونم خونه...دلم برای مامانم یه ذره شده ...
در خونرو بازکردم و یه راست رفتم تو آشپزخونه 
مامان عزیزم مشغول درست کردن کیک.....از پشت بغلش میکنم...
صورتش رو بوسیدم و گفت:
-وایــــی مامان دلم برات یه ذره شده بود.....

_وا دختر سرت به جایی خورد؟
-نه مامان جونم ...
_پس حتما با طرحت موافقت شده....
طرحم؟؟آهان یادم اومد
-آره مامان جونم مگه میشه طرح آیسانت قبول نشه !

_بذار برات اسپند دود کنم عزیزم....به خدا چشمت میکنن...
با دلتنگی به مامانم که مشغول دود کردن اسپند نگاه میکنم.....مین چطور دلش میومد من رو از خانوادم جدا کنه....هرگز....اگه عشق اینه نمیخوام ....

با شوق از پله ها رفتم بالا تو اتاقم.....دلم برای اینجا هم تنگ شده بود.....پریدم رو تختم.....دلم خواب میخواست......با آرامش خوابیدم....

با تکونای کسی از خواب بیدار شدم.....
-اه تاشا بذار بخوابم...

_تاشا کیه ؟؟پاشو خانم جان مریمم...

با صدای مریم خانم مثل جت بلند شدم نشستم....وای خدا دلم براش مریم خانم هم تنگ شده بود.....با خوشحالی بغلش کردم وگفتم:
-وای مریم جون دلم برات تنگ شده بود.....
مریم خانم بیچاره خشک شده بود...با خنده ولش کردم و بلند شدم....دلم برای شهرم تنگ شده میخوام برم بیرون یه نفسی تازه کنم.....
موبایلم رو از تو کیفم درآوردم و به نیلوفر دختر خالم زنگ زدم....
با دومین بوق برداشت...
-سلا نیلو ....خوبی چطور مطوری؟
_سلام چه عجب خانم مهندس افتخار دان با ما تماس گرفتن...

-خب حالا ناراضی قطع کنم 
_نه نه نه ....خوبی بی وفا ....چیکارا میکنی...
-نیلو میخوام برم خرید ..میای ؟؟

_الان؟؟
-آره
_باشه پس شامو مهمون تو ...
-باشه شام با دسر و بستنی مهمون من ...حاضر شو اومدم...

رفتم جلو آینه ...احساس میکنم چهرم آب رفته ....با ذوق کمدم رو بازکردم.....مانتوهام بغل کردم....وای دلم براشون یه ذره شده بود
مانتوی قرمز مشکیمو برداشتم وپوشیدم....چی بود اون لباسا خفه شدم من!
خیلی کامل هم آرایش کردم.....دلم برای خودم هم تنگ شده بود.....جلوی اینه موهام رو مرتب که احساس کردم سایه ای پشت سرمه ..
با تعجب برگشتم ..اما سایه ای نبود.....بخیال بابا توهم زدم .....انقدر که تو سرزمین عجایب بودم.....
کیفم رو برداشتم رو رفتم پایین.....بابا جونم داشت اخبار نگاه میکرد....رفتم و از لپش یه ماچ کردم...که بابا جونم با خنده من رو بوسید و گفت:
_ای شیطون چی شده .....کجا بسلامتی؟

بابا جون اگه میدونستی یه سماه نبودم که الان خفم کرده بودی !!!با لبخند گفتم:

-دارم با نیلوفر میرم بیرون ...میخوام خرید کنم.....
_یه دقیقه وایسا بابا!
رفت سمت اتاقشون .....یه لنگه پا واستاده بودم ....مامانم که طبق معمول پای تلفن بود....
بابام با یه عابر کارت تو دستش اومد....
_بگیر بابا ...
-باجونی قوفونت بجم خودم دارم ....باشه هروقت نداشتم ازتون میگیرم...

_بیگیر ببینم چه پرو...زود هم برگردین

چی کار کنم دیگه بابامه !با تشکر ازش گرفتم ورفتم سمت پارکینگ...


با سرعت بالایی رسیدم دمه خونه خاله اینا....تک زنگی به نیلو زدم تا بیاد....
بعد ده دقیقه با یه تیپ جلف و آرایش تند اومد پایین ....لازم بذکر که تیپو قیلفه منم دسته کمی نداشت !
تا نشست گاز دادم....با لباهی پر از رژ لبش گفت:
_به به سلام خاله دختر !از این طرفا راه گم کردی ؟؟؟
-راه رو که گم کردم مگرنه پیش تو نمیومدم....!

_مرض !...حالا کجا میری با این سرعت ؟
-نیلو خیلی دلم برای سرعت و خوشگذرونی هامون تنگ شده ..
نیلو هم سری به نشونه تاسف تکون داد وگفت:

_از بس خودت رو تو کار و درس غرق کردی....آخه مگه تو چقدر پول میخوای که بهش برسی ؟
-نیلو من اصلا به فکر پول نیسم ....من میخوام مستقل باشم...مطرح باشم....حالا که درس خوندم ازش استفاده کنم....مثلا خود تو رفتی نقاشی خوندی آخرشم هیچی به هیچی !

_آره ...اما منم برای دل خودم میشینم نقاشی میکشم...مگه بد ؟
-نه بد نیس ...گاهی باید جنبه ی اقتصادیشم در نظر بگیری 

با رسیدن به مرکز خرید صحبتامون نصفه موند....ماشین رو پارک کردم و رفتیم به سمت ورودی ...

آخی چقدر از دیدن این لباسا ذوق زده شدم.....خدایی چی بود اون لباسا ....
یه مانتو شیک پشت ویترین دیدم ...با نیلو رفتیم داخل ...
مانتو رو گرفتم و رفتم سمت پرو ....

فیت تنم بود....خیلی شیک بود....تو سبکای سنتی بود....بلندیش تا یکمی پایین زانوهام بود...
نیلو هم پسندید....یه شال همرنگشم برداشتم....از کارت بابا حساب کردم و از بوتیک اومدیم بیرون....
نیلو گفت:
_خب خداروشکر خریدتم کردی ...بریم من گشنمه !
-ای کارد بخوره اون شکمت...من هنوز خرید نکردم که !!!

_وای نه تورو خدا ..
دستشو گرفتم وکشیدم سمت یکی دیگه از مغازه ها ...و گفتم:
-حرف اضافه نزن ..

بعد خریدن چهار تا مانتو و کیف وکفش و شال و روسری بلاخره رفتیم سمت رستوران ...
سفارشمون رو دادیم و نشستیم ....از این رستوران درپیتا بود که باید خودمون سفارش میدادیم!
تا حاضر شدن غذا گفتیم برامون هات چاکلت بیارن....
دلم میخواست یه جورایی دست نیلو رو هم بند کار کنم....اما چهجوریشو نمیدونستم...واسه همین ازش پرسیدم :
-میگم نیلو تو بجز نقاشی چه کاری دیگه ای بلدی ؟؟
فنجون رو گذاشت رو میز و گفت:
_هیچی !
-وا؟؟

_خب هیچی هیچی هم که نه ...چطور حالا؟؟

-میخوام بیای پیشم باهم کار کنیم 

_جدی میگی؟؟؟

-آره به خدا 

_اما من که از ساختممون سازی چیزی سر در نمیارم !

-اونم مشکلی نیس ....حل میشه !

_اگه بشه که خیلی خوبه ....منم از بیکاری درمیام....

_باشه ...بذار ببینم چه کاری میتونی انجام بدی بهت خبر میدم....

بعد خوردن شام نیلو رو رسوندم خونشون رو رفتم سمت خونه....هوا کاملا تاریک بود....نزدیک خیابونمون بودم که یهو یه اسب و سوارش پریدن جلوم ...

تند زدم رو ترمز....سرم رفت تو شیشه ....گرمی خون رو پیشونیم حس کردم.....سرمو آوردم بالا .....

هیچکی تو خیابون نبود....نه اسبی نه سواری ...
پشت سرم رو نگاه کردم....بازم هیچکی نبود....خیابون فرعی بود غیر از این انتظار نمیرفت ....

ماشین رو خیلی آروم حرکت دادم ....ماشین رو گذاشتم دمه در.....به سختی پیاده شدم و در و باز کردم...
مریم خانم تا من رو دید زد تو صورتش و گفت:

_خدا منو بکشه چیشده آیسان؟؟
با جیغی که کشید مامان وبابام هم اومدن....
خیلی کوتاه براشون گفتم ....اما نگفتم که یه اسب سوار پیچید جلوم....اخه این موقعه شب اونم اسب! گفتم ماشین جلویی زد رو ترمز منم مجبور شدم بزنم رو ترمز....
مامان اسرار داشت بریم درمونگاه ...حتما سرم شکسته ....اما گفتم که حالم خوبه و سرم نشکسته ....پانسمان کردم و رفتم بالا ....

در اتاقم رو که باز کردم نزدیک بود زهره ترک شم ....یه سایه سیاه تو اتاقم بود که تا من درو باز کردم محو شد.....
ترس برم داشته بود....آب دهنمو قورت دادم و رفتم داخل....تند تند پشت یرمو نگاه میکردم....اما دیگه سایه ای نبود.....
با خسته گی بیخیال حموم شدم وبا همون لباسا رفتم رو تخت.......


صبح زود بیدار شدم و رفتم حموم......موسیقی ملایمی هم گذاشتمم که اول صبحی روحم و نوازش بده...... آخه وقتی از خواب بیدار میشم خیلی کسلم ...

حولمو تنم کردم اومدم بیرون ....صبحانه ای که گفتم بودم مریم خانم آورده بود رو چند لقمه خوردم....آب پرتقالمم سر کشیدم...کوله پشتیمو برداشتمو لپتاپم رو گذاشتم داخلش .....جزوه مربوطه هم گذاشتم.....

یه آرایش ملایم کردم ....مانتو آبی فیروزه ایمو برداشتم و تنم کردم....یه شلوار جین یخی هم پوشیدم.....مقنعه مشکی سادمم برداشتم و سرم کردم.....خوب بود...بهم میومد ....کمی جلوی موهام رو کج ریختم رو صورتم ....با سایه کمرنگ آبی که زده بودم همخونی داشت....
دستمال گردن آبی چهار خونه مشکیمم از رو مقنعه بستم...عطرمم زدم و رفتم پایین...
یه آهنگ شاد هم داخل ماشین پلی کردم و یا سرعت آرومی رفتم سمت دانشگاه.....

بعد تموم شدن کلاس با چندتا از بچه صحبت کردم...ممیخوام از دوستان و همکلاسی هام برای شرکت استخدام کنم ...هم باعث پیشرفتشون میشه هم اینکه حقوقی که میخوام بهشون بدم کمتره ...با کمال میل قبول کردن...کارت شرکت رو دادم که امروز یا فردا حتما بیان....

تو مسیر شرکت یه گل فروشی بود....رفتم تو ....با دیدن گلا ذهنم پر کشید به اون دشت....
سرمو تکون دادم...نه من نمیخوام دیگه به اونجا فکر کنم....انگار که یه خواب بوده و تموم شده.....
چند شاخه رز قرمز و سفید گرفتم و راه افتادم....
ماشین رو پارک کردمو رژ لبم رو از کیفم دراوردم و رژم و تمدید کردم...
یه خانم مهندس همیشه باید مرتب و شیک باشه ...خیلی شیک و اتو کشیده رفتم سمت آسانسور.....
بوی چایی آقا رضا پیچیده بود تو سالن .....صداش کردم:

-آقا رضا .......آقا رضا 

با دستمال تو دستش سریع از آشپزخونه اومد بیرون ..گفت:
_سلام خانم .. جانم من رو کار داشتید ؟

لبخندی بهش زدم و گفتم:
-سلام....آقا رضا یه چند شاخه گل خریدم تو ماشینه...برو بیار ...گلای سفید رنگ رو بذار تو گلدونی اینجا و گلای قرمز رو بیار بالا .....
چشمی گفت و سوئیچ رو بهش دادم....
گلای سفید به دکور و رنگ اینجا میومد....گل قرمز هم به رنگ و دکور بالا....
یه خانم مهندس باید به کوچیکترین نکته ام توجه کنه ...

سلامی به خانم مرادی که بلند شده بود از صندلی دادم و گفتم:
_خانم مرادی امروز چندنفر ممکنه برای استخدام بیان...فرم تو هارد کامپیوتر رو پرینت و کپی بگیر ...اومدن بده پر کنن...بعد یکی یکی بفرس تو اتاقم ....

_چشم خانم....امروز مهندس منفرد تماس گرفتن 
نذاشتم ادامه بده و گفتم:
-لطفا از این به بعد گزارش کار رو رو برگه بنویس و بیار تو اتاقم....

_اتفاقا نوشتم خانم مهندس..
-پس بیار تو اتاقم....

طبق حرفایی که مهندس منفرد زده بود فردا یه جلسه برای شروع کار دومم هس که تو دفتر خودش برگذار میشه ....
خدارو شکر همه چی خوب پیش میره...
دو سه نفر از هم کلاسی هامم اومدن و استخدامشون کردم....از حقوقشون هم رضایت کامل داشتن...قرار شد یک ماه به طور موقت کار کنن تا ببینم که چجوری پیش میرن بعد هم حقوقشون رو اضافه کنم هم دائمی شن....

زنگ زدم به آرایشگر و وقت گرفتم.....میخوام از شر این موها خلاص شم....
کولم رو برداشت ورفتم بیرون ....ماشین رو روشن کردم و راه افتادم....
پشت ترافیک بودم که گوشیم زنگ خورد ....خم شدم و کولم رو از پشت برداشتم....موبایلم رو درآوردم.....مامان بود دکمه تماس رو لمس کردم :

-سلام مامی جونم ....
_سلام آیسان ....کجایی

-تازه از شرکت اومدم بیرون ...چطور؟
_نیا خونه دیگه ....امشب خونه ترلان خانم اینا دعوتیم ...الان آدرس رو میفرستم برو اونجا ماهم داریم میایم....
ترلان خانم؟؟؟؟اهان عمو رضا و سوگل اینا....
-باشه مامان جان...بای.

گوشی رو گذاشتم تو کیف و برگشتم عقب که کیفم رو بذارم ....یه شاخه گل صورتی دیدم....گل رو با تعجب برداشتم.....بوی خوبش تو بینیم پیچید..

اما منکه گل صورتی نخریدم!!!! تازه اقا رضا همه گلارو اورد بالا...
با صدای بوق ماشینا گل رو گذاشتم رو صندلی و راه افتادم.....
این گل ؟؟؟خیلی برام عجیبه.....شاید بین گلا بوده باشه .....و آقا رضا ندیده ....

رفتم آرایشگاه .....خانمه با دیدن موهام خندش گرفت ...میگفت تو راپونزلی.....منم خندم گرفت...
موهام رو کوتاه کردم البته تا زانوهام .....که بابا جونم ناراحت نشه....اخه موهامو خیلی دوس داره....روی موهامم خورد کرد....حسابی سرم سبک شد....
یه سشوارم کشید و خیلی خشکل قسمت بالاش رو برام بست....
هزینه آرایشگاه رو دادم و اومدم بیرون ....

سر راه یه جعبه شیرینی هم خریدم و رفتم به آدرسی که مامان برام اس کرد....
تقریبا نزدیک خونمون یود.....جلوی یه خونه ویلایی آجری توقف کردم....
زنگ رو زدم و در برام باز شد.....ماشین رو بردم داخل....حیاطشون بزرگ بود....و چندتا درخت داشت....
پارک کردم و شیرینیو برداشتم و رفتم....
ترلان خانم و آقا رضا وایساده بودن دمه در.....با ترلان خانم روبوسی کردم و رفتیم داخل....انگار میدونستن من زودتر اومدم چیزی نپرسیدن...
از خونشون خیلی خوشکل مبله شده بود....کار دیزاینرش حرف نداشته....چشم از خونه رفتم وشربتی که مستخدمشون آورده بود رو برداشتم....
سوگل خیلی مرتب و شیک با سارافن لی و شلوار سفید اومد سمتم...
موهاشم باز دورش ریخته بود.....بلند شدم و باهاش روبوسی کردم....نشست کنارم و گفت:

_خیلی خوش اومدی آیسان جون...چه خبر چی کارا میکنی؟؟

-ممنون...خبر خاصی ندارم ....کارا هم یه پام دانشگاه یه پام شرکت....

_خوبه...خوش به حالت ...منکه پوسیدم تو خونه...

-خب چرا مشغول به کار نمیشی؟؟

_آخه میدونی آیسان جان کار درست حسابی که نیس....از طرفی پدر میگه برم پیش خودشون و مترجمشون باشم ...اما من دوس ندارم ...میخوام یه جای جدا برای خودم کار کنم ...

-میدونم چی میگی عزیزم درست مثل من ...منم دایی وبابام خیلی اسرار کردن که برم پیششون اما خب قبول نکردم..

_بازم خوش به حات ...تو تونستی مستقل باشی ...اما من هنوز موندم !

-انشالله درست میشه ...میخوای من به چند جا بسپارم برای مترجمی بری؟

_نه ...مترجمی هست ...دفتر بازگانی دوست یاشار هم هست اما من تدریس رو خیلی دوس دارم.....اگه بتونم تدریس کنم شاید برای مترجمی هم رفتم.....

-چه خوب...من یکی از دوستام تو یه اموزشگاه عالی و بین المللی زبان تدریس داره بهش میگم ببینم میتونه یه کار برات دست پا کنه یا نه ....
ذوق زده گفت:
_وای ..خیلی ممنونم....

لبخندی بهش زدم و لیوان شربتم رو برداشتم....صدای یاشار اومد...
_به به خانم مهندس...خیلی خوش اومدی....قدم رنجه فرمودی....
لبخندی زدم و گفتم:
-سلام یاشار خان...مچکر....

_شنیدم برای آبجی خانم کار پیدا میکنی...تو که دستت به خیره یه کاری هم برای ما پیدا کن.....

-شما که خودت میخوای شرکت بزنی...چه احتیاجی به کار دیگه داری؟؟

_خب میتونی با شرکت منم همکاری کنی....درست نمیگم آیسان خانم؟

-حق با شماس...چشم....اتفاقا یه پروژه هست که فردا میخوان بهم بدن...اگه شد کارای عمرانیش تو رو معرفی میکنم...
لبخندی زد و گفت:
_پس منتطرما ...خب حالا چیکار میکنید....پایه اید بریم بیرون...دوستام برنامه گذاشتن تو یه کافی شاپ خوب ...
سوگل زود بلند شد و گفت:
_من که پایه ام میرم حاضر شم...

یاشار سری تکون داد و گفت:
_منتظر فرصت بودا....شمام که حاضری...
سوالی که افتاده بود تو مخم رو ازش پرسیدم:

-ببخشید شما که تازه اومدین ایران چطور دوست پیدا کردین به این زودی؟؟
_چندتا از دوستام از فامیلا و اقوام هستن ..چندتا دیگشونم وقتی می اومدم ایران برای بستن قرار داد از طرف پدر آشنا شدم....
الانم که تعداشون زیاد تر شده...اصولا من آدم خون گرمی هستم و زود دوست پیدا میکنم...

-خوبه ...
سه تایی با ماشین یاشار رفتیم.....


چه کافی شاپ خوشکلیِ.. یه کافی شاپ گردون بالای یه برج 40طبقه....واقعا معرکس...مثل اینکه تازه تاسیس شده ...مگرنه من همه کافی شاپ های تهران رو میشناسم...

دکورش رو رنگ سفید نارنجی تشکیل داده بود که بارنگ نورهای نارنجی خیلی خوشکل شده بود....
از ورودیش گذشتیم و با راهنمایی دوستش که صاحب کافی شاپ بود رفتیم وی میز خوشکل نشستیم....میز خیلی اروم دور برج میچرخید به طوری که اصلا متوجه گردشش نمیشدی....اما چراغای شهر بدجوری جلوه داده بود....
بستنی مخصوص کافی شاپ رو سفارش دادیم .....وسط میزها یا پیانوی خوشکل بود که یه پسر شیک مشغول نواختن بود......اهنگ ریتم شاد داشت....
بستنی رو که آوردن مشغول شدیم.....گیلاس روی بستی سوگل رو یاشار سریع برداشت گذاشت دهنش.....ترکیده بودم از خنده....خواست برای منم برداره که من پیشدستی کردم....
من میمیرم واسه گیلاس....سوگل و یاشار داشتن جر وبحث میکردن منم به این دوتا میخندیدم...
میز که چرخید نگاهم افتاد تو دوتاچشم سیاه......این که مهندس شمسِ...
بدون هیچ واکنشی نگاش کردم که خودش سری به نشون سلام تکون داد...
منم نیمچه لبخندی زدم و روم برگردوندم.....که یاشار پرسید:

_کی بود؟

-مهندس شمس یکی ازهمکارام....

اهانی گفت و بستنیش رو خورد.....سرم پایین بود اما متوجه نگاه خیره شمس بودم .....نگاهش یه جوری بود....واسه همین سعی نکردم مچ نگاشو بگیرم...
دوستای یاشار صداش کردن....اخه سمت بار کافی شاپ بودن...واسه همین یاشار بلند شد ورفت پیششون...تا رفت سوگل گفت:

_این همکارت عجب تیکه ایه....
سرمو آوردم بالا و با گیجی گفتم:
-هــان؟؟؟

اشاره ای به شمس کرد و گفت:
_بابا این جیگرو میگم....

-اهان...خب؟؟

_خب خب دیگه...میگم مجرد ها...حلقه تو دستش نیس.....بدجوریم به تو نگاه میکنه...ببینم خبریه کلک؟؟

-نه بابا من چند روز باهاش آشنا شدم...زیاد نمیشناسمش..

_پس مخشو بزن.....خیلی خوشکل و جذابه....

-برو بابا توام !!
خندید و گفت:
_شوخی میکنم ..تو نزنی اون مختو میزنه !!

چشم غره ای بهش رفتم و بقیه بستنیمو خوردم....
با یاشار و سوگل به سمت بیرون رفتیم......مهندس شمس داشت سوار ماشینش میشد....یه توسان مشکی....سوگل تا دید آروم زیر گوشم گفت:

_ماشینشم بهش میاد آخه !!!
خدایی اینو راس میگفت.....با اون تیپ مشکی زده بود بدجوری ست بود....
بعد یکمی دور دور با دوستای یاشار رفتیم خونه...
مامان اینا اومده بودن و مشغول خوردن شام بودن.....منم که میل نداشتم فقط کمی سالاد خوردم...
بلاخره مامان اینا رضایت دادن بریم خونه......بعد خداحافطی رفتیم خونه...
مسواک زدم و دراز کشیدم رو تخت....تختم بوی گل میداد.....برگشتم سمت دیگه....نورآباژور رو کم کردم.....یه جعبه کنار آباژور بود...
باتعجب بلند شدم 


موضوعات مرتبط: رمان من نمیترسم(rara)
[ سه شنبه هشتم اسفند 1391 ] [ 22:28 ] [ دلـارامــ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

هیچكس لیاقت اشكهای تو را ندارد و كسی كه چنین ارزشی دارد باعث اشك ریختن تو نمی شود اگر كسی تو را آنطوركه میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد دوست واقعی كسی است كه دستهای تورابگیردولی قلب تورالمس كند بدترین شكل دلتنگی برای كسی آن است كه در كنار او باشی و بدانی كه هرگزبه اونخواهی رسید

*****
خوش آمدید امید وارم لحظات خوبی رو اینجا سپری کنید و لذت ببرید نطر یادتون نره
منبع اکثریت رمان ها 98iaمیباشد

با تشکر مدیر وبلاگ :دلارام وآرزو

وبلاگ بعدی ما در صورت هرگونه مشکل:romandoostan4.blogfa.com
موضوعات وب
امکانات وب
blogfa.comOnline User
IranSkin go Up



در اين وبلاگ
در كل اينترنت